| |
قهر |
|
|
قهر کردن با تو!
برزخي است
که با يک لبخند به بهشتي برين تبديل مي شود
خوب که نگاه کني
قهر کردن نيز با تو است! |
|
|
یکشنبه بیست و نهم دی 1387 |
|
| |
| |
من تو |
|
|
حکايت ،حکايتِ دوست داشتن من و تو نيست
حکايت ِ ديوانه شدن هم نيست
حکايت من و تو
مي گذرد از تمام اين دوست داشتن هاي مدرن و امروزي
روح من
روح تو را
در تاريکي هاي اولين روزهاي تولد زمين
در تاريخي قبل از تولد خورشيد
ملاقات کرده است.
مريم
|
|
|
دوشنبه بیست و سوم دی 1387 |
|
| |
| |
چرخ و فلک |
|
ساده که بیندیشی
می بینی
دنیا
چرخ و فلکی بیش نیست
ساده و دوار
گاهی بالای بالا
گاهی پایین پایین
|
|
|
یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |
|
| |
| |
درد سرد |
|
دردم را چاره اگر باشد خود می دانم و بس
این درد ، دردِ آشنا ست
این درد دوایش آشناتر
دچار تر باید شد...
ولی تنها! |
|
|
شنبه چهاردهم دی 1387 | |
| |
| |
چه چیزهایی را از دست می دهیم؟ |
|
|

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ...
ادامه مطلب... |
|
|
چهارشنبه یازدهم دی 1387 |
|
| |
| |
از دل نرود! |
|
گفت:
"از دل برود هر آنکه از ديده برفت"
گفتم:
نه!
گفت :
چرا؟
گفتم:
به چشم خود زن و مرد نابينايي ديدم
روي نيمکت سرد پارک
دست در دست
دل در سينه يکديگر
عاشق و معشوق
باراني و زيبا
دريغ از يک نظر
دريغ از يک لحظه ديدن
گفت:
"از دل نرود هر آنکه از ديده برفت!"
و فرشته سکوت از بالاي سرمان گذشت...
مريم
|
|
|
دوشنبه نهم دی 1387 |
|
| |
| |
شايد هايم |
|
شاید تنها یک جرعه آب راه گلویم را باز می کرد
شاید نیازی به داد و فریاد های مکرر نبود
شاید گاهی تو را که ببینم خود بخود
حرف هایم بریزد از روی نگاه
شاید اگر تنها یک قطره باران را
با ولع قورت می دادم
دیگر صدایم خش نداشت
و تو راحت به آنها گوش می دادی
و امثال تو آنها را می شنیدید
شاید مریمی چون من نیازی به داد و بیداد ندارد
اگر و فقط اگر
آن قطره های باران بی جهت بر زمین سرد نمی ریخت
و باز هم باران
با ترانه
ترانه؟! ...
مريم |
|
|
چهارشنبه چهارم دی 1387 |
|
| |
| |
باز باران |
|
|

حال زمین بد است
وقتی که ابر هم
همدست پلک توست.
شاعر: گمنام |
|
|
سه شنبه سوم دی 1387 |
|
| |
| |
ديماه |
|
|

پاييز...
فصل عاشق شدن و ياد عاشق شدن هايمان
رفت
فصل، فصل اثبات است
اثبات عشقي که پاييز به يادگار گذاشته
سرماي دي
برف بهمن
و پايان سپند
روزگار سرد و ترش
مثل دانه انار
تجسم کن!
زمستان...
|
|
|
یکشنبه یکم دی 1387 |
|
| |