تبليغاتX
مردي براي تمام فصول

مردي براي تمام فصول

روياهايت را نقاشي خواهم کرد

 

شب يلدا

 

Click to view full size image

گذشت پائیز آمــد فصل سرما 

سر آغازش شب زیبـــای یلدا

چه شبهای درازی دارد این فصل         

یقین زلف سیاه گسیـــوی یلدا

دراین فصل زمستان یکدلی به         

محبت دوستی سیمـــــای یلدا

شب یلـــــدا عجب نیکو فتاده        

به ماه دی که آید بوی یلدا

در ایام گذشته کـــرسی عشق        

بپا بـــــود از شب والای یلدا

به روی کرسی و سینی فراوان         

عیان بود از صفا صد خوی یلدا

لحاف و منقل و آتش بــه خانه        

نشسته دور هــم همسوی یلدا

زبرف و داستان راه مـــــانده         

سخنها رفتــــه از سرمای یلدا

زسنجدآش کشک وقصه گفتن         

بسی دریــــای قصه پای یلدا

ز نو رسمی بپا از بهــــر فردا         

صفا و خرمــــــی فردای یلدا

مبارک باد فصل بــرف وباران        

به یٌمن نعمت دیمــــــای یلدا

مقدم شکـــر ایزد کن به عالم         

ز حاصل پر ثمـــر دارای یلدا 

سلام ای فصل سرد و برف و باران        

خوش آمد گویمت فصل زمستان  

اگـــــــر چه زحمتی را نیز داری       

ولکــن رحمت آری باغ وبستان

شاعر: منصور مقدم

 

شنبه سی ام آذر 1387 |

 
 

تولد تو

سلام،

یه روزایی بود که من تنها بودم

 

بعدش از خدا خواستم ای کاش یه دوست برام می فرستاد پایین

 

 



بعدش فهمیدم خدا اون موقع با آرامش به درد و دل من گوش داده و داره دست به کار میشه

 

اونوقت خبر رسید که یه فرشته سر راهش که می رفته به کوچولوها سر بزنه از توی بهشت یه بسته اختصاصی واسه من آورده

 

بعدش که من اونو باز کردم

 

تو

 

اومدی بیرون

Click to view full size image

 

و ما با هم دیگه دوست شدیم تا من دیگه تنها نباشم

 

ولی می ترسیدم که تو بخوای با اون فرشته برگردی به بهشت

 

بعدش که خدا اینا رو شنید کلی خندید و گفت که تو مال خود خود منی

 

بعدش من خوشحال شدم و واسه تو تولد گرفتیم



 

بعدش تموم نشد.(قصه رو می گم)

 

بعدش می خوام بگم که تو بهترین هدیه من بودی

 

بعدش راستی یادم رفت بگم که تولدت مبارک

 

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |

 
 

یک قابلمه پر از عشق

 

 

جوانک خوش تیپ از این که قابلمه پیرمرد به پایش خورده و یک خط منحنی از جنس گرد و خاک روی شلوارش رسم کرده بود، کلی ناراحت شد.

صورتش را که تازه اصلاح کرده بود، در هم کشید و یک نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بیرون داد.

تا سرحد امکان خودم را عقب کشیدم. روی شانه اش زدم و گفتم: «داداش بیا عقب این بابا راحت باشه»

از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قربانی به میله وسط ماشین آویزانم کرده بود، گردن کشیدم و نگاهش کردم.

پیرمردی 70 – 75 ساله ، با کت خاکستری با بافتی درشت و ضخیم ، شلوار مشکی اش از گشادی گریه می کرد و با تمسک به کمربند پوسیده ای، دست و پا زنان خودش را به پیرزن چسبانده بود.

با خودم فکر کردم و گفتم شاید می خواهد از جایی نذری بگیرند! 

به نظرم قابلمه دو نفره بود. اما قیافه شان به این کارها نمی خورد.  تازه محرم و صفر هم تمام شده بود.

پیش خودم محاکمه اش کردم. «حالا به هر علتی که این قابلمه خالی رو دست گرفتی پس چرا پلاستیکش آن قدر خاکی و کثیفه ؟! یعنی یک مشمای سالم تر گیرت نیومد که این طوری شلوار مردمو کثیف نکنی ؟!»

شاید چیزی توی قابلمه دارند ؟! اما قابلمه توی پلاستیک یک ور شده بود.  اگر چیزی توش بود از سوراخ های پلاستیک بیرون می ریخت.

شاید هم پیدایش کردند، می خواهند بفروشند به نمکی ؟!  یا شاید هم ترسیدند در اثر تکان های ماشین که آدم را مثل مشک عشایر ایل بختیاری تکان می دهد، حالشان به هم بخورد، قابلمه را آورده اند برای مواقع اضطراری!

توی همین فکر بودم که پیرمرد با سرفه ای سینه اش را ضاف کرد و گفت: « آقا پیاده می شیم »

مسافرهایی که سر پا ایستاده بودند، خودشان را عقب می کشیدند. یکی، دو نفر هم که جلوی در بودند پیاده شدند تا راهی برای پیاده شدن باشد.

پیرمرد، یک دویست تومانی مچاله شده قرمز را به راننده داد. بعد هم زیر شانه پیرزن را به آرامی گرفت. پیرزن خیلی آرام قدم بر می داشت. پاهایش که بعد از شصت - هفتاد سال از کشیدن بدنش خسته شده بود، روی زمین کشده می شد. مثل این که می خواست بماند و راحت روی صندلی  استراحت کند.  شاید هم اگر زبان داشتند به بقیه بدن پیرزن می گفتند: شما بروید ما بعدا می آییم.

به رکاب پله های ماشین که رسیدند پیرمرد دست پیرزن را روی میله آهنی پشت صندلی شاگرد گذاشت و به پیرزن اشاره کرد که میله را نگه دار و خودش پیاده شد.

قابلمه را با دقت تمام روی پله اول ماشین گذاشت و با وسواس آزمایش کرد که لق نزند. بعد هم دستش را به طرف پیرزن دراز کرد تا پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه بگذارد و بعد از روی قابلمه روی پله اول. دو پایش را که روی پله اول گذاشت، پیرمرد قابلمه را روی زمین گذاشت. دوباره پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه و این بار روی زمین گذاشت.

نمی دانم بقیه مسافران هم احساس من را داشتند یا نه؟!

پیرمرد و پیرزن یک عمر بود که از قابلمه خورده بودند، ولی هنوز حتی یک قاشق هم از آن کم نشده بود. این قابلمه شان فقط برای دو نفر غذا جا می گرفت.

 

 

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 |

 
 

ای آدم!

 

 

ـ چرا گریه می‎كنی ای آدم؟

ـ چگونه می‎توانم گریه نكنم در حالی كه خداوند مرا از جوارش بیرون رانده و در دنیا فرود آورده است.

ـ ای آدم به درگاه خدا توبه كن و به سوی او باز گرد.

ـ چگونه توبه كنم؟

جبرئیل در روز هشتم ذیحجه آدم را به منا برد، آدم شب را در آنجا ماند. و صبح با جبرئیل به صحرای عرفات رفت، جبرئیل به هنگام خروج از مكه، احرام بستن را به او یاد داد و به او لبیك گفتن را آموخت و چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسید تلبیه را قطع كرد و به دستور جبرئیل غسل نمود و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتی را كه از پروردگار دریافت كرده بود به وی تعلیم داد، این كلمات عبارت بودند از:

سُبحانَكَ اللهُمَ وَ بِحمدِك؛ خداوندا با ستایشت تو را تسبیح می‎گویم .

لا الهَ الاّ اَنْتْ ؛ جز تو خدایی نیست .

عَمِلْتُ سوء وَ ظَلَمْتُ نَفْسی ؛ كار بد كردم و به خود ظلم نمودم .

وَ اِعْتَرِفْتُ بِذَنبی اِغْفرلی؛ به گناه خود اعتراف می‎كنم، مرا ببخش .

اِنَّكَ اَنْتَ الغَفور الرّحیمْ؛ تو مرا ببخش كه تو بخشنده مهربانی .

آدم (ع) تا به هنگام غروب آفتاب همچنان دستش رو به آسمان بلند بود و با تضرع اشك می‎ریخت، وقتی كه آفتاب غروب كرد همراه جبرئیل روانه مشعر شد، و شب را در آنجا گذراند. و صبحگاهان در مشعر بپاخاست و در آنجا نیز با كلماتی به دعا پرداخت و به درگاه خداوند توبه گذاشت ... .

 

دوشنبه هجدهم آذر 1387 |

 
 

سادگي

 

 

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد

که در آن شوکت پيراستگي

چه صفايي دارد!

                        حميد مصدق

یکشنبه دهم آذر 1387 |

 
 

زندگی

 


بهترین لحظات زندگی
:


عاشق شدن
       
انقدر بخندید که دلتون درد بگیره


        بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل دارید
       
به یه جای خوشگل برید برای مسافرت


        به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید


        به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید


        از حموم که اومدید بیرون ببینید حو لتون گرمه
!
       

آخرین امتحانتون رو پاس کنید
      
یه کسی که معمولا" زیاد نمیبینینش ولی دلتون می خواد ببینید بهتون تلفن کنه
        توی یه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردید پول پیدا کنید


        برای خودتون تو آینه شکل در بیارید و بهش بخندید
        
تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه
        بدون دلیل بخندید


      بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف می کنه
      
از خواب پاشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم می تونید بخوابید


       آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
      
عضو یک تیم باشید


       از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید


       دوستای جدید پیدا کنید
      
وقتی "اونو" میبینید دلتون هری بریزه پایین
!


       
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید
      
کسانی رو که دوستشون دارید رو خوشحال ببینید

پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید

یکی رو داشته باشید که بدونید دوستتون داره


یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندید و
بخندید و ....... بازم بخندید

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

قدرشون رو بدونیم

زندگی یک مشکل نیست که حلش کرد بلکه یه هدیه است که باید ازش لذت برد.

شنبه نهم آذر 1387 |

 
 

نقش خیال

 

 

Redemption

 

نقش خیالاتم گویی در تابلوی روی دیوار موج می زند

سه قطعه

وهم و خیال از روی آن چکه میکند

گویی هنوز که هنوزه رنگ های آن خیس است

عشق چکه می کند

زن درتابلوی من می رقصد

می چرخد

و پیراهن حریرش را در هوا

بی مهابا

رها می کند

خیالاتم مرا نوازش میکنند

بیدار نمی شوم

دستانم زیباست

چشمانم بسته

رها می شوم در هر چه بدی است

رها می شوم در هر چه تنهایی است

و تو ناگهان ظاهر می شوی

زن در تابلوعاشق می شود

...

 

 

 

 

یکشنبه سوم آذر 1387 |

 
 

من و تو اگه بخوایم میشه ما شیم
آخر قصه بخوابیم
اول ترانه پاشیم/.

 

 

پیوندهای روزانه

 

مطالب اخیر
بن بست
موازي!
امان بده
لامكان و بي زمان ...
ترس
دارايي ام
لرزه عشق
شايد کمي سکوت
دوست داشتن
قهر