تبليغاتX
مردي براي تمام فصول

مردي براي تمام فصول

روياهايت را نقاشي خواهم کرد

 

 

مثل همیشه نشسته ام

و پرواز افکار کودکانه ام را می نگرم

چرا بعد از گذشت ۲۶ سال

هنوز

کودکانه!

و شیطنت از افکارم سرازیر می شود

تا سرکی بکشد در افکار رها در آسمان

کودکانه و شاد

ـ و همه با تعجب فقط می پرسند

چرا خوشحالی؟!

چرا کودکانه؟!

چرا؟!

و من در جواب فقط می خندم

کودکانه!

مریم

 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 |

 
 

نکته اي از انجيل

 

در Malachi آيه 3:3 آمده است:

او در جايگاه پالاينده و خالص کننده نقره خواهد نشست

اين آيه برخي از خانمهاي کلاس انجيل  خواني را دچار سردرگمي کرد. آنها نمي‌دانستند که اين عبارت در مورد ويژگي و ماهيت خداوند چه مفهومي مي‌تواند داشته باشد. از اين رو يکي از خانمها پيشنهاد داد فرايند تصفيه و پالايش نقره را بررسي کند و نتيجه را در جلسه بعدي انجيل خواني به اطلاع سايرين برساند.

همان هفته با يک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزديک ببيند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوي در زمينه پالايش نقره چيزي نگفت.

وقتي طرز کار نقره کار را تماشا مي‌کرد، ديد که او قطعه‌اي نقره را روي آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضيح داد که براي پالايش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جايي که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصي‌هاي آن سوخته و از بين برود.

زن انديشيد ما نيز در چنين نقطه داغي نگه داشته مي‌شويم. بعد دوباره به اين آيه که مي‌گفت: «او در جايگاه پالاينده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسيدآيا واقعاً در تمام مدتي که نقره در حال خلوص يافتن است، او بايد آنجا جلوي آتش بنشيند؟

مرد جواب داد بله، نه تنها بايد آنجا بنشيند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه بايد چشمانش را نيز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌اي نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

زن لحظه‌اي  سکوت کرد. بعد پرسيد: «از کجا مي‌فهمي نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خنديد و گفت: «خوب، خيلي راحت است. هر وقت تصوير خودم را در آن ببينم.»

اگر امروز داغي آتش را احساس مي‌کني، به ياد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگريست تا تصوير خود را در تو ببيند.

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 |

 
 

شايد...

پرنده درونم تلاش می کند

هر روز

هر شب

برای جمع کردن تکه های ریز چوب

شاید زمستان در راه باشد

شاید

 عشق جمع خواهد کرد

 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 |

 
 

 

امشب قلمم هق هق گريه هايم را نوشت

سمت من نيا

فقط بايست و بنگر

که تو

سببي بزرگ براي عاشقي مني

که تو سببي بزرگ براي گريه هايم شدي

زار مي زنم

فرياد نه

آرام و بي صدا

اشک مي ريزم

بيا و ببين

بي صدا تر از کلاغ ها

آرام تر از باران

تاريک تر از فراموشي تو

مي گريَم

امشب قلمم نوک ندارد

امشب با اشک مي نويسم

تا يادت بماند

هيچ وقت مرا

يادت نرود

ديوانه وار گهگاهي

مي خندم

تا يادم بماند

هيچ وقت خنده

يادم نرود

 

 

 

 

 

دوشنبه بیستم آبان 1387 |

 
 

 

دغدغه هاي روزانه ام

سلام

صبح بخير

 

 

سه شنبه چهاردهم آبان 1387 |

 
 

پرده دوم

 

وقت آن است

نفسی به عمق نگاهت

موهایم را دیگر امروز به دستان باد خواهم سپرد

وقت آن است

تمام رنگهای بدلی را دور خواهم کرد

زیبا خواهم شد

ساده امّا

چشمانم را از سر راه بر میدارم

دیگر به راه نخواهند بود

اینجایی

وقت آن است

می بویمت تا گل

تا فردای فردا ها ...

و اینک وقت آن است

مریم

چهارشنبه هشتم آبان 1387 |

 
 

 

خنده دار است

                        باران که می بارد

                                      همه مهربانترند!!

 

سه شنبه هفتم آبان 1387 |

 
 

 

دیشب به چشم خود دیدم

شیشه پنجره نیز دچار باران شده بود

.

.

.

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

.

.

.

مثل کودکی هایم

هر وقت مامان می رفت تا خریدی بکند و زودی برگردد

فکر می کردم

دیگر نخواهد آمد

وای که دیشب از ترس تا الان

چه کشیدم

. . .

تا بیایی می میرم؟!

نه

. . .

می مانم!

 

دوشنبه ششم آبان 1387 |

 
 

 

قدم ها تند تر می شوند

نفس هایم نیز از پی آن

چشم ها ریز و درشت و گاهی بسته بسته

نه با آرامش

با فشار و اضطراب

مثل زمانی که مامان مرا به زور می خواباند

مثل زمانی که تو می آمدی و خودم را به خواب میزدم

یادش بخیر خوشحال می شدی

آخ برگی را لِه کردم

دولا می شوم

برگ را برمی دارم

خیس است ، تازه نیست

با تعجب نگاهم می کند

در جیبم می گذارمش

راه می روم

چرا گریه هایم به این زودی شسته می شوند

چه راحت گفتی نمی توانم بمانم

انگار می خواستی به دوستت بگویی بازی نمی کنی

دوست بودیم ولی ...

رفتی که بر نگردی

هیچوقت بر نمی گردی!

چرا باران بند نمی آید

خیره خیره نگاه می کردی

نفس نفس می زدم

اشک می ریختم

التماس می کردی

حالا تو التماس می کردی

چقدر خیابان خلوت است

چرا همه به من نگاه می کنند

باور نمی کردی

خودت می خواستی بروی که دیگر برنگردی

می دانستی نمی گذارم به جز من کسی تو را داشته باشد

چرا نگفته بودی

چاقو که می بینی میترسی

می ترسی و نمی توانی فرار کنی

اَه

کاش می دویدی

چرا نمی رسم به انتهای خیابان

. . .

 

مریم

 

یکشنبه پنجم آبان 1387 |

 
 

باران

 

می بارد

 

می بارد و انگار تمام دردها را می شوید

 

تمام دل شکستن ها

 

سیاهی ها

 

خستگی ها

 

. . .

 

دوستی دارم از جنس یاس

 

کاشکی زیر باران می رفت ،الان

 

همسایه ام تنها ست

 

کاشکی سَرَکی در خانه ما میکشید ،الان

 

مادرم . . .سکوتش

 

کاشکی زیر باران رخت هایش را پهن می کرد ،الان

 

پدرم . . .دستهایش

 

کاشکی زیر باران دست بر دعا بر میداشت ،الان

 

من . . . خودم

 

کاشکی . . . . . . . . .  الان

 مریم

 

یکشنبه پنجم آبان 1387 |

 
 

آبان

 

 

با تو بودن یعنی بی مِهر بودن

آری مهر که می رود تو می آیی

              هر سال خدا همین است

بی مِهری!

   تو که بیایی سرد میشوم

                                                          دلم نه

                                                          دستانم،

                                                          پاهایم سرد می شوند

که علاج دارد

                                دستکش و جوراب

ای کاش علاجی برای سردی دلمان بود

از بی مهری دلشان

                               دستکش و جوراب

 مریم

چهارشنبه یکم آبان 1387 |

 
 

من و تو اگه بخوایم میشه ما شیم
آخر قصه بخوابیم
اول ترانه پاشیم/.

 

 

پیوندهای روزانه

 

مطالب اخیر
بن بست
موازي!
امان بده
لامكان و بي زمان ...
ترس
دارايي ام
لرزه عشق
شايد کمي سکوت
دوست داشتن
قهر