تبليغاتX
مردي براي تمام فصول

مردي براي تمام فصول

روياهايت را نقاشي خواهم کرد

 

آخرين

 

نمي خواستم چنين شود!

قتل آن هم در ملاء عام

پاييز بود

گلويش باريک بود

باريک تر از آنچه بخواهم با دو دست بگيرم

تنها بود، تنهاي تنها

سلاح داشت، کوچک اما بُرنده و تيز

واي بر من ، نمي خواستم چنين شود!

سرد بود، غروب بود

گلويش را فشردم

سلاح کوچکش دستم را بريد

و قتل در ساعت 18:20 اتفاق افتاد

زيبا بود، آخرين شاخه گل تابستان

 

مريم

سه شنبه سی ام مهر 1387 |

 
 

دروغ

 

 

ماتيک صورتي
وقتي مي خواهم بخندم
آن را به لب هايم مي مالم
لب هاي باريک بي حالتم

وقتي غمگينم
مادر مي گويد
زرد شده اي، حالت خوش نيست؟
لب هايم خشک مي شود
و باريكتر
زير چشم هايم طوق مي افتد
و روي گردنم هم انگار

با انگشتانم آن گرد صورتي را
محو و نرم
به گونه هايم مي مالم
تا چهره ي غمگينم را
به دروغي بزرگ وادارم
مادر مي گويد:
آب زير پوستت رفته!
تو مي گويي
زيبا شده اي.

 

رها طباطبايی

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 |

 
 

راه به سوي تو

 

 

شبها که به خانه مي آيم

سگ بدخلقم را به درختي دور از خانه مان

مي بندم،

خنده را بر مي دارم

کوله بار عشق بر دوش

پروانه اي روي گونه ام

را ه به سوي تو مي گيرم.

 مريم

 

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 |

 
 

نور در تاریکی

 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استادگفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطاننیز وجود دارد ومطابق قانون که کردار ما نمایانگرصفات ماست , خدا نیزشیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.

 

استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده

به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

 

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد وگفت: ...

 


ادامه مطلب...

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 |

 
 



با اين همه مرواريد چه کنم؟

مرواريدهاي کوچم

که در دل شب

بر دشت خزاني گونه ام جاري مي شوند

و بهاي شان تکه هاي قلبي شکسته است 

که اگر کنار هم رديف شوند 

نام تو را به خود مي گيرند ...

                                                          مريم علي اکبري

 

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 |

 
 

چرا؟!

برام سئوال پیش اومده

با توام خدایا

با تویی که داری همه چیو با کیفیت بالایی می بینی

چرا تا می خوام بگم غم دارم یادم میندازی که چقدر خوشبخت ترم ، خوشبخت تر از بدبختی

چرا تا میام به ناراحتی هام فکر کنم یادم میندازی که چقدر غم دور و برم ریخته و من .... وای که چقدر خوشبختم

نه! این که شکایت نیست، ناراحت نشو لطفاً

اینا حرفای یه زنه، زنی که دوست داره خودشو دختر صدا کنه

یادت میاد پنج شنبه هفته گذشته توی خوشحال ترین لحظه عمرم بودم و یهو غم تمام دنیا اومد و ریخت توی دلم

یهو یادم افتاد چقدر سختشه اونی که تنها و بی کس نشسته توی یه اتاق و داره به تَرَک دیوار نگاه می کنه

یهو خودم و جای اون بچه گرسنه دیدم که مادرش داره از بی تابی خون گریه می کنه و پدرش از خجالت ...

یادت میاد داشتم به ظاهر می خندیدم ولی توی دلم شدم اون مریضی که درد داشت، شدم اون تن سوخته و یهو تمام دلم سوخت و خنده روی لبم خشک شد...

چرا؟!

اومدم ازت بپرسم چرا؟! و تو باید جواب من و بدی...

منتظر کامنتت هستم!

 

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 |

 
 

 

یک...

دو...

سه...

چهار...

نه!

هفت ...

هفت سال است

که ترنم بهاری تو را

درون تک به تک لحظه هایم

لمس می کنم.

به مناسبت هفتمین سالگرد آشناییمون - مریمهدی

 

جمعه نوزدهم مهر 1387 |

 
 

 

شمع از برای پروانه ای که می سوزد اشک میریزد

پروانه از برای اشک هایی که شمع می ریزد خود را به

 آتش می زند.

و این تعبیر خاصی است از عشق

 

 

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |

 
 

 

به زور که دلت را از چنگم در آوردی حواست نبود

جای ناخن هایم را احساس نکردی

داغ بودی...

سه شنبه شانزدهم مهر 1387 |

 
 

 

(شعری از ویسلاوا شیمبورسکا، برنده‌ی نوبل ادبی ۱۹۹۶)


آه چقدر مرزهای خاکی آدم‌ها ترک‌دارند!

 چقدر ابر، بی‌جواز از فراز آن‌ها عبور می‌کند.

 چقدر شن می‌ریزد از کشوری به کشور دیگر

 چقدر سنگ‌ریزه با پرش‌هایی تحریک‌آمیز!

 آیا لازم است هر پرنده‌ای را که پرواز می‌کند

 یا همین حالا دارد روی میله‌ی «عبور ممنوع» می‌نشیند، ذکر کنم؟...

دوشنبه پانزدهم مهر 1387 |

 
 

 

من و تو اگه بخوایم میشه ما شیم

آخر قصه بخوابیم

اول ترانه پاشیم...

مهدی بیگی

۱۲ مهر ۸۷

 

 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387 |

 
 

سکوت

 

نمی دانم پس از مرگ چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه کر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را ...

 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387 |

 
 

ریز علی

 

ای قطار

 راهت را بگیر و برو

 نه کوه فرصت ریزش دارد

 نه ریزعلی پیراهن اضافی !

                                وحيد کيانی

شنبه سیزدهم مهر 1387 |

 
 

 
 
 
توی کافه نادری کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن
تا من و تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم
شب بشه مشتری ها تا آخرین نفر برن
ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز
هم تو تابستون داغ هم توی پاییزای سرد
تابلوی بسته و باز پشت شیشه ی در و
بعد رفتن ما اون کافه چی وارونه می کرد
چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته؟
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته؟
من مثل سایه ی تو تو واسه من مثل نفس
هر دو مون برای همدیگه می مردیم یادته؟
دستامون تو دست هم گم میشدیم تو خواب شب
دل دیوونه ی من هی قدماتو می شمرد
کوچه هارو رد می کردیم تا خیابون بزرگ
عطر ناب تو منو تا آخر دنیا می برد
حالا تو نیستی و این کوچه صدام نمی زنه
حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه کافه نیست
دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره
هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست
...
یغما گلرویی
 
این رو از طرف منا نوشتم.(خواهر کوچولوم)

پنجشنبه یازدهم مهر 1387 |

 
 

 

 

كاش در يكي از همين دلگرميها  

 تو را بيابم

 تو را كه 

 آونگِ ساعتِ خاطراتم هستي 

 خاطرات من ،

بي تو ،

مرور نمي شوند

براي دختري از جنس بلور که تيشه به ريشه اش زدند آنان که عاشقش بودند.

 

دوشنبه هشتم مهر 1387 |

 
 

چند جمله با خدا

 

 

 

 

چند جمله با خدا

 

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …


گفتی: .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک شم …


گفتی:  .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!


گفتی: .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …


گفتی: .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

     
گفتی: .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...


گفتی: .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

 
گفتی: .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

 
گفتی: .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم

 
گفتی: .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

  

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

 
گفتی: .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش

 بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن .

 خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::

 

یکشنبه هفتم مهر 1387 |

 
 

لبخند

 

لبخند

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر "اگزوپري" را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد. قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است. در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد:" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم. از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود. فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت. سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد. من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي  زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي و اين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

شنبه ششم مهر 1387 |

 
 

 

 

پاييز

     بهاريست که عاشق شده است...

 

چهارشنبه سوم مهر 1387 |

 
 

من و تو اگه بخوایم میشه ما شیم
آخر قصه بخوابیم
اول ترانه پاشیم/.

 

 

پیوندهای روزانه

 

مطالب اخیر
بن بست
موازي!
امان بده
لامكان و بي زمان ...
ترس
دارايي ام
لرزه عشق
شايد کمي سکوت
دوست داشتن
قهر