| |
طالع بيني |
|
|
سلام دوستان
بر اساس تاريخ تولدتان درخت مورد نظر را انتخاب نموده و درليستي که در
ادامه مطلب آمده آن را پيدا نموده و خصوصيات اخلاقي خود را مشاهده کنيد.
بسيار بسيار جالب و نزديک به حقيقت است.

ادامه مطلب... |
|
|
شنبه سی ام شهریور 1387 |
|
| |
| |
دعا |
|
|

روزها را می شمارم؛ یک، دو، سه... ده و اکنون از نيمه هم گذشته است، و
من همچنان بر درگاه تو نشستهام. نمی دانم از روزان و شبان پیش بهرهای
اندوختهام، و از صیام و قیام خویش جامهای دوختهام، یا مرا اگر به پایان
رمضان هم رسانند، همان باشم که بودهام و همان راهی را روم که پیشتر
پیموده ام!
اگر راز و نیاز مرا بشنوی و بپذیری و دستان محتاج مرا بگیری، به سعادت
دست یابم و رستگار شوم، و اگر مرا وا نهی ـ که چنین نمیکنی
افسوسخورِ نا برخورداری از این رحمت سرشار شوم.
|
|
|
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 |
|
| |
| |
عاشقانه |
|
|

دستم بگیر
دارم به یادت . . .
. . . می اُفتم!
سینا بهمنش
|
|
|
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 |
|
| |
| |
|
|
|

سرشار شو از وجد پر سرور نغمه خوان
بگذار
خداوند
در وجود تو شاد باشد
بگذار لذت بردن از زندگی
تنها ستایش تو باشد.
|
|
|
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |
|
| |
| |
سنبله |
|
|

|
|
|
شنبه شانزدهم شهریور 1387 |
|
| |
| |
|
|
|

اندکی صبر سحر نزدیک است |
|
|
شنبه شانزدهم شهریور 1387 |
|
| |
| |
|
|
|
شک هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند |
|
|
یکشنبه دهم شهریور 1387 |
|
| |
| |
|
|
|

اصرار
اصرار
اصرار
که نروم؟!
نمي دانستي بروم زود برخواهم گشت؟!
رفتم که برگردم
برگشتم رفته بودي! |
|
|
چهارشنبه ششم شهریور 1387 |
|
| |
| |
دومین صفحه از مجنون |
|
|

نگو دستامون کنار هم می میرن
ماها مثل برگیمو اونا مثل ریشن
بیا بگیریم اونارو کنار هم ما
می دونیم برگها بدون ریشه ها می میرن
|
|
|
چهارشنبه ششم شهریور 1387 |
|
| |
| |
flash back |
|
|
فلاش بک
فرصتي نمانده است بيا همديگر را بغل کنيم فردا يا من تو را ميکشم يا تو چاقو را در آب خواهي شست همين چند سطر دنيا به همين چند سطر رسيده است
به اينکه انسان کوچک بماند بهتر است به دنيا نيايد بهتر است
اصلاً اين فيلم را به عقب برگردان آن قدر که پالتوي پوست پشت ويترين پلنگي شود که ميدود در دشتهاي دور آن قدر که عصاها پياده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمين... زمين...
نه! به عقبتر برگرد بگذار خدا دوباره دستهايش را بشويد
در آينه بنگرد شايد تصميم ديگري گرفت گروس عبدالملکی
|
|
|
یکشنبه سوم شهریور 1387 |
|
| |
| |
باز هم شعری برای تو |
|
|

آنقدر می خواهمت که ابرها به ستوه آمده اند
درخت ها دیگر قد علم نمی کنند
دریا دیگر مواج نیست
آنقدر دوستت دارم که چکاوک و بلبل کم آورده اند
دیوار تنهایی بلند نیست
راه عاشقی هموار است
تیک و تاک ساعت دیگر مهم نیست
آنقدر مهربانی که کوه دیگر کوه نیست
کلبه عاشقانه نیست
هیچ چیز عارفانه نیست
حجم عشق تو تا ناکجا آباد روحم رخنه کرده |
|
|
یکشنبه سوم شهریور 1387 |
|
| |