تبليغاتX
مردي براي تمام فصول

مردي براي تمام فصول

روياهايت را نقاشي خواهم کرد

 

آيا خدا هست؟!

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسیهایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 |

 
 

انتخابات

چيز زيادي در مورد انتخابات نمي دونم و نمي خوام هم بنويسم. شعار هم نيست فقط اينکه يکي يه چيزي گفت برام جالب بود. مي گفت: آدمايي که هيچ چيزي از انتخابات نمي دونن و نمي رن در موردش تحقيق کنن و در کل حرص مملکت رو نمي خورن همونايي هستن که هر روز و هر ساعت دارن از طرز اداره کشورشون (ايران) شکايت مي کنن. حرف اون بنده خدا اين بود که اگه بيخيال نشستين و کاري به آينده کشور و مردم ندارين پس حق شکايت و اظهار نظر هم ندارين.

موفق باشيد

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 |

 
 

نقطه ضعف=نقطه قوت

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روز آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي! ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 |

 
 

ورزش اجباري

تهران بزرگ و زيباي ما كه هر روز صبح زود وقتي ماه در آسمان است تا آخرين رمق روز وقتي باز هم همان ماه در آسمان است ، در آن پرسه زده و به دنبال لقمه ناني هستيم ، بهترين و بزرگترين باشگاه اجباري ورزش و نرمش روزانه شده است.

اين نرمش صبحگاهي از لحظه اي آغاز مي شود كه درب خانه تان را مي بنديد و اولين گامتان را به كوچه مي گذاريد. با قدم زدن روي تله هاي خاك آرام آرام بدنتان را نرم مي كنيد ، اين نرمش پا و كمر تا انتهاي كوچه و تا زماني كه وارد خيابان نشده ايد ادامه دارد كه البته در اين بين مي توانيد براي تحرك بيشتر از دستان خود نيز براي  حمل كيف و احتمالاً ظرف فلزي غذايتان استفاده كنيد.

وارد خيابان محله تان كه مي شويد با عبور ناگهاني و ديوانه وار اولين اتومبيل و صداي بوق آزار دهنده اش، يك تير و چند نشانه نصيب شما ميشود كه شامل پرشي نسبتاً كوتاه ولي سريع به عقب و داد و فريادي بلند كه اين يكي نصيب راننده محترم نيز مي شود. البته گوشهاي شما نيز با شنيدن صداي بوق از خواب ناقص بيدار خواهد شد كه اين خود نيز مزيتي ديگر است.

نوبتي هم كه باشد نوبت دويدن است. براي گرم كردن پاهاي خود به دنبال اتوبوس مي دويد و همچنين دست راست خود را به نشانه ايست براي راننده اتوبوس بلند كرده و بليطي سبك نيز در دست داشته باشيد تا شايد زبانم لال متوجه شما شده و اتوبوس را نگه دارد. اين كار براي گرم كردن بازوهاي شما بسيار مفيد است.

داخل اتوبوس كه شديد مي توانيد از فرصت استفاده كرده و براي گرم كردن ستون فقراتتان از ايستان تا مقصد بهره ببريد. البته تكانهاي بيش از حد و ترمز هاي شديد و پشت چراغ قرمز ايستادن را نيز نبايد فراموش كرد.

براي آماده شدن انگشتهايتان از آنها زماني كه در ايستگاه مورد نظر خواستيد پياده شويد استفاده كرده و با حل دادن مردم به زور از اتوبوس پياده شويد.

نوبتي هم كه باشد نوبت مترو است تا باقي مسير را هر چه سريع تر و با هزينه اي كمتر و هواي خنكتر و .... طي كنيد.

خلاصه نوع ورزش مترو را اعلام مي كنم:

مرحله اول دوي با مانع است كه بايد از گيت براي اين منظور استفاده كرد.

مرحله دوم رد شدن از بين افرادي است كه خيلي آرام و با وقار پشت خط قرمز ايستاده اند و منتظر ورود قطار ميباشند.

مرحله سوم، كنار زدن افرادي كه از حول جا ماندن در قطار با خونسردي تمام در حال پياده شدن از قطار هستند، لطفاً از دستان و گاهي پاهاي خود براي اين منظور استفاده كنيد. نيشگون را فراموش نكنيد.

مرحله چهارم، اگر تا بحال فكر نمي كرديد كه مي شود در يك فضايي كه مخصوص مثلاً 100 نفر است 250 نفر حضور داشته باشند ، خب كاري ندارد امتحان كنيد و براي كشش عضلات خود آماده باشيد كه مفيد خواهد بود.

مرحله پنجم، در اين مرحله بايد تمرين كنيد تا در محيطي كه هيچ هوايي وجود ندارد و به شدت گرم است و نوري ديده نمي شود بيشتر از بيست دقيقه تا رسيدن به مقصد زنده بمانيد.

مرحله ششم ، پياده شدن از قطار كه خيلي راحت است چون قرار نيست شما كاري انجام دهيد فقط كافي است بگوييد " من اين استگاه..." تا همين جا را كه بگوييد به ايستگاه كه رسيديد به راحتي و با نرمي از قطار به بيرون پرتاب مي شويد.

خب رسيديم به 100 قدمي محل كار. الان بدني نرم براي پرش از روي چاله هاي خيابان داريد. موفق باشيد...

 

 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 |

 
 

من کيستم

 

بلقيس سليماني

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟،،

 

شنبه یازدهم اسفند 1386 |

 
 

مرغ بهشتي

امروز یکی از دوستام در مورد پرنده ای برای گفت که تو جزیره کیش دیده بود. یه جفت پرنده بسیار زیبا با پرهای رنگی و دمی از جنس مانند حریر که بسیار بلند بود. می گن از این پرنده فقط یه جفت تو ایران شناسایی شده که آزادانه تو کیش میگردن و البته حفاظت شده هستند. هر کسی هم که به این پرنده ها آسیبی برسونه دیگه حق ورود به این جزیره رو نداره و باید پنجاه میلیون تومان جریمه پرداخت کنه. البته من و دوستم خیلی در مورد این پرنده اطلاعات نداشتیم. خوشحال میشم اگه کسی اطلاعاتی بده...

 

سه شنبه هفتم اسفند 1386 |

 
 

یارب از ابر هدایت برسان بارانی                             

 پیشتر زآنکه چو گردی زمیان برخیزم

سه شنبه هفتم اسفند 1386 |

 
 

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.

 

شنبه چهارم اسفند 1386 |

 
 

من و تو اگه بخوایم میشه ما شیم
آخر قصه بخوابیم
اول ترانه پاشیم/.

 

 

پیوندهای روزانه

 

مطالب اخیر
بن بست
موازي!
امان بده
لامكان و بي زمان ...
ترس
دارايي ام
لرزه عشق
شايد کمي سکوت
دوست داشتن
قهر