تبليغاتX
مردي براي تمام فصول

مردي براي تمام فصول

روياهايت را نقاشي خواهم کرد

 

مادر

 

 مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.  

 

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 |

 
 

معني عشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه "

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

 پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ 

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است.

خدايا در اوج تنهايي تنها تو مي داني كه ما كه هستيم!

 

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 |

 
 

بازاریابی ملانصرالدین

ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد
------------ --------- ---------
 متن حكايت

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.
 ------------ --------- ---------
 شرح حكايت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند
.
«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»
شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها و ملاها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران خوردن – و ملایی – یعنی از باورهای خرافی دیگران نان خوردن – را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 |

 
 

کارمند راه آهن بود، می گفت بودجه نداشتند دخترش ادامه تحصیل بده ، سال اول دانشگاه ترک تحصیل کرده. بیچاره دختره با چه امیدی کنکور میداده...

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 |

 
 

سيرک

  

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:+ چند عدد بلیط می خواهید؟; پدر جواب داد: + لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.;

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:+ ببخشید، گفتید چه قدر؟; متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.

پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: + ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!;

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:+ متشکرم آقا.;

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

 

 

 

منبع: عشق بدون قید و شرط

 

چهارشنبه دهم بهمن 1386 |

 
 

تجارت خیر

تا حالا شده موقع خوردن غذاي روزانه ، تنقلات متنوع ، ساندويچ و پيتزا ، نوشيدني هاي سرد و گرم يا حتي لقمه نون و خرما ، به اين فکر کنيد که چقدر خوشبختيد ؟!

تا حالا چند بار شده که قبل از خوردن چيزي خدا رو شکر کنيد و ازش بخواهيد به همه موجودات دنيا برکت بده؟!

تا حالا چند بار شده وقتي داريد چيزي ميخوريد و خيلي هم گرسنه ايد از خوردن دست بکشيد و اون و به گرسنه ديگه اي بديد. يه غريبه... يه نفر که داره با حسرت به دست شما نگاه ميکنه .

بياين اين دفعه که دارين چیزی میخورید یه نگاهی به اطرافتون بندازین.

يادتون نره توي داد و ستد با خدا هيچ وقت ضرر نمي کنيد.

سه شنبه نهم بهمن 1386 |

 
 

فراموش شده

تیک تاک ....

چرخش دوباره آزارش میداد ولی چی میتونست بهتر از این چرخش باشه؟

سرش خیلی درد میکرد. نگاهی به عقربه های سرگردان و بی هدف ساعت روی میزش کرد که سالها بود داشت خاک می خورد و کسی به تیک و تاکش اهمیتی نمی داد ولی امروز مهم شده بود. تا حالا به این فکر نکرده بود که عقربه ثانیه شمار چقدر تند میچرخه. چرا نمی تونست جلوی زمان رو بگیره.

تیک تاک ....

چشاش دودو میزد و داشت فکر میکرد. به قدرت و جوونی از دست رفتش. به  خنده های نکردش، به خیسی تنش از بارش بارون ، به دویدن و رسین به هدفای نوشکفتش. به پدر بودنش که نشد. به همسر بودنش که کم آورد. به پسر بودنش که فقط دل سوزوند.

دستاش بی حس شد. با آخرین رمقش رفت جلوی آینه ، خجالت کشید از خودش و اون چیزی که شده بود. موهای گندمی روی شقیقه هاش و چروکی که داشت کم کم پیشونی کوتاهش و احاطه میکرد توی چشم میخورد. راست راستی که هیچی براش نمونده بود .

پیش خودش گفت "بنده خدا زیور حق داشت طاقت نیاره و شوهر کنه" . ماهی توی تنگ روی طاقچه پرید بالا و دوباره رفت توی آب انگار اونم دلش سوخت واسه این همه بدبختی یه مرد.

تیک تاک ...

تمام نیروش رو جمع کرد تا بتونه چرخ ویلچرش رو یه دور دیگه بچرخونه و بره سمت قبله ، دلش میخواست از بار گناهاش کم کنه ، دلش می خواست الان زیور اینجا بود تا یه بار دیگه نگاش میکرد.

تیک تاک ....

ساعت هفت و سی و دو دقیقه شد و سال نو تحویل شد و زمستون رفت و بهار اومد و واسه اون مرد روی ویلچر بهار رفت و زمستون با تمام سرماش اومد .

قرصایی که خورده بود اثر خودش و خوب گذاشت و خیلی اذیتش نکرد. مرد روی ویلچر رفت و یه دنیا خاطره از جنگ و جبهه رو با خودش برد. ظرف خالی قرصاش ، ماهی توی تنگش ، کپسول اکسیژنش ، ساعت خاک خوردش ، ویلچرش و پلاک گردنش تنها میراثی بود که به جا گذاشت.

تیک تاک – نقطه – سر خط

مریم سودی

دوشنبه هشتم بهمن 1386 |

 
 

زمستان

فکرشم باعث مي شد از خجالت آب بشه.آخه همکاراش و دوستاش تا حالا اين طوري نديده بودنش . هيچ وقت روزي رو که رفته بود و اين کفشا رو از بازار ته خيابون خريده بود يادش نميره. تنها چيزمهم براش اين بود که کفشش با رنگ مانتو و کيفش همخوني داشته باشه. حالا الان تو اين برف و بوران نمي دونه با اين کفشاي بند بندي و پاشنه دار چيکار کنه. انگار موقع خريد يادش رفته بود بهار تموم ميشه و تابستونم تموم ميشه و پاييزم .... خب بابا جان زمستون و چيکار کنه. آخه قرار نبود هر فصل سال يه کفش نو بخره. پدرش که تو شهرداري کار ميکنه بهش گفته بود :"کفش مناسب بخر بابا جان، قشنگي لباس مال ماها نيست مال از ما بيتروناست." ولي کو گوش شنوا.

پيش خودش گفت : "هر که طاووس خواهد ، جور سرما و خجالت و .... "

تمام ساعات روز رو سعي کرد از پشت ميزش بلند نشه. حتي براي ناهار هم نرفت و گفت روزه است. ولي يادش رفته بود عصر موقع برگشتن ديگه موضوع خجالت و سرما رو بايد فراموش کنه. آخه اون موقع برفا آب ميشن و نمي شن! يعني مي شن لجن و برف. حتماً شب که برسه خونه پاهاش بي حس و بدبو و زشت هم شده. واي خواستگاراي به زور اومده رو چيکار کنه؟ نکنه پشيمون بشن و ديگه .... "کاشکي اون روز تو بازار .... " همش همين و ميگفت و سوزن ميزد به لباساي خياطي.

مريم سودي

یکشنبه هفتم بهمن 1386 |

 
 

مي آيد ... نمي آيد ...

پنج شنبه بود.

مي آيد

داستان مي آيد و نمي آيد و پر پر کردن گل هاي ميخک است

نمي آيد

چرا ميخک؟

چرا نه؟!

ميخک پر است از گلبرگ و جان ميدهد و التماس مي کند تا بازي مي آيد و نمي آيد را بکند.

مي آيد

غروب بود و دلتنگي هميشگي آدم و حوا ...

نمي آيد

صداي شرشر آب بود که از سر حوض خانه کاهگلي تاج الملوک مي آمد.

"پس چرا ظرف را نياورد؟"

دخترک که با بي صبري منتظر برگشتن صفورا ، کلفت بدقواره و ترشيده خانه تاج الملوک اين پا و آن پا مي کرد ديگر تاب نياورد و سرک کشيد تا ببيند صفورا با ظرف حلوا چه کار ميکند. پيش خود افکار کودکانه را هم مي زد تا ته نگيرند. "حتماً در حال ليس زدن ظرف حلوا ست."

دلش ميخواست زودتر برگردد و بازي هايش را ادامه دهد. به زور چادر نازک و گل منگلي خود را روي شانه هايش نگه مي داشت.

شروع کرد به لي لي کردن دور حوض و خواندن شعر هاي کودکانه که ناگهان با صداي سرفه کوتاه و مصنوعي غريبه اي ايستاد و به عقب برگشت. پسر تاج الملوک بود که تازه از فرنگ برگشته بود.

حالا بعد از گذشت چند روز کارش شده بود انتظار براي پنج شنبه بعد و حلواي بعد .

 "کاش باز هم پسر تاج الملوک بيايد ، کاش صفورا قلم پايش بشکند و ده ساعت طول بکشد تا ظرف را بياورد."

 ميخک ميچيد و پرپر ميکرد.

مي آيد ...

نمي آيد...

 مريم سودي                                                                           

شنبه ششم بهمن 1386 |

 
 

یک همیشه یک است .

شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما

بعضی اوقات می تواند خیلی باشد .

یک نگاه

یک سرنوشت

یک خاطره

یک دوست . . .

چهارشنبه سوم بهمن 1386 |

 
 

من و تو اگه بخوایم میشه ما شیم
آخر قصه بخوابیم
اول ترانه پاشیم/.

 

 

پیوندهای روزانه

 

مطالب اخیر
بن بست
موازي!
امان بده
لامكان و بي زمان ...
ترس
دارايي ام
لرزه عشق
شايد کمي سکوت
دوست داشتن
قهر