| |
شعري از گروس |
|
|
فرصتي نمانده است
بيا همديگر را بغل كنيم
فردا
يا من تو را مي كشم
يا تو چاقو را در آب خواهي شست
همين چند سطر
دنيا به همين چند سطر رسيده است
به اينكه انسان
كوچك بماند بهتر است
به دنيا نيايد بهتر است
اصلاً
اين فيلم را به عقب برگردان
آن قدر كه پالتوي پوست پشت ويترين
پلنگي شود
كه مي دود در دشت هاي دور
آن قدر كه عصا ها
پياده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمين ...
زمين ...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار او
دوباره دستهايش را بشويد
در آينه بنگرد
شايد
تصميم ديگري گرفت.
گروس عبدالملكيان |
|
|
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 |
|
| |